تبليغاتX
زندگـی
 

                                                                             

اگه به دنبال توصیف یا تفسیری در مورد خدا هستی چیزی بدست نمی یاری.

می تونی به کلمات زیبا گوش بدی اما در نهایت بازم چیزی بدست نمی یاری .

مثل این می مونه که بشینی و یک دایرهّ المعارف طولانی در مورد عشق بخونی و در اخر ندونی که چگونه باید عاشق بشی  یاعشق بورزی.

 هرگز کسی وجود خدارو اثبات نمیکنه.بعضی چیزا تو زندگی فقط باید تجربه بشن.شنیدن تجربه های دیگران در مورد اونا بی فایدست.

عشق هم اینگونه است.وخدا که خود "عشق مطلق هست"  چنین است.

-------------------------------------------------------------------------------------------------

خداوند در شب بیداری ها با توست و اشک هایت را با عشق خود پاک می کند ....

خدا هرگز به سر انسان وارد نمی شود دری که او از ان استفاده می کند قلب انسان است...

 

+ نوشته شده توسط فیروزه در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 و ساعت 10:33 بعد از ظهر |

من وقتی مطلب فیروزرو خوندم حسابی رفتم تو فکر که یه دوچرخه ی خوب بخرم یا . . . !!

  اما وقتی به اشرف مخلوقات دقت کردم و اخبار این دنیای کثیف رو از جعبه ی جادو شنیدم به این نتیجه رسیدم که زندگی نباید مسابقه باشه چون ما آدما تو مسابقه هامون هر کاری می کنیم تا خودمون برنده باشیم و میگیم اشرف مخلوقاتیم و افتخار می کنیم!!؟

                                  واقعا اگه ما آدما آدم بودیم زندگی مسابقه بود!؟

--------------------------------------------------------------------------     

  در ضمن به همه اهالی بلاگ تبریک می گم و از علیرضا و فیروزه تشکر می کنم که بلاگ رو به چیزی که باید می شد تبدیل کردن.

+ نوشته شده توسط امیرضا در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 و ساعت 5:31 بعد از ظهر |

فیروزه تو پست قبلیش مطلب جالبی در باره زندگی نوشته بود

خیلی ها فکر میکنن زندگی یه مسابقست

واسه همین سعی میکنن از بقیه جلو بزنن

همه رو جا میزارن تا برسن به جایزه این مسابقه

اما واقعا جایزه این مسابقه چیه؟

آیا واقعا آفریده شدیم که این جایزه رو تصاحب کنیم ؟؟؟؟

این جایزه ارزش این رو داره که همه کسائی که دوستشون داریم رو بزاریم و بریم دنبالش؟

+ نوشته شده توسط علیرضا در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 و ساعت 7:52 بعد از ظهر |
                                                                                                                                                                                                  

زندگی به مسابقه ی بزرگ دوچرخه سواری  می ماند که هدف آن زیستن بر اساس افسانه ی شخصی است.در خط آغاز همه با هم هستیم و رفاقت و شور و شوقمان را با هم قسمت می کنیم.اما با پیش رفتن مسابقه شادمانی اولیه جای خود را به مبارزه طلبی می دهد:خستگی/ یکنواختی و عدم اعتماد به نفس .می بینیم بعضی از رفقا  از پذیرفتن مبارزه سرباز می زنند.هنوز در مسابقه هستند فقط به این خاطر که نمی توانند آن را نیمه کاره رها می کنند.این گونه افرادبسیارند.آن ها در کنار ماشین تدارکات رکاب می زنند و با هم صحبت می کنند و به کارشان ادامه می دهند.ما خود را در حال پیشی گرفتن از آنان می یابیم"و سپس مجبوریم با تنهایی مواجه شویم"پیچ های نا اشنا و مشکلات دوچرخه ما را کلافه می کنند.دست آخر از خود می پرسیم که آیا این کوشش ارزشی دارد؟بله ارزش دارد .دست از تلاش بر ندار....

+ نوشته شده توسط فیروزه در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 و ساعت 6:52 بعد از ظهر |
                                                             

                                                                          

مرد مومنی به طرزی ناگهانی تمام ثروتش را از دست داد.چون می دانست خدا او را به نحوی کمک خواهد کرد دست به دعابرداشت(( پروردگارا!بگذار که من در بخت آزمایی برنده شوم.))او سال ها و سال ها دعا کرد .اما همچنان فقیر باقی ماند . سر انجام روزی مرد و از آن جا که مرد  بسیار با ایمانی بود بلافاصله به بهشت برده شد.وقتی به آنجا رسید از وارد شدن سر باز زد.او گفت که تمام عمرش را مطابق تعالیم مذهبیش زیسته است.اما خدا هرگزاجازه  نداده است که در مسابقه بخت آزمایی برنده شود.با انزجار گفت:((هر چه به من وعده داده بودی دروغ بود)) .  خداوند جواب داد:(( من همیشه برای کمک کردن به تو آماده بودم.اما با  وجود این که  من می خواستم کمکت کنم  تو حتی یک بلیط بخت آزمایی هم نخریدی.))    

<<پائولو کوئیلو>>                                         

+ نوشته شده توسط فیروزه در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 و ساعت 6:10 بعد از ظهر |
                                                                                                                                                

به خداوند قسم / و به نورش و به عرش

که من از دست خودم سخت به تنگ آمده ام

                                                       من نه در این دنیا /  بهر جنگ آمده ام

من از این سردی و دل مردگی ام

و ین همه حرص و دل آزردگی ام

من از افکار پلید

و ز کردار گنه آلوده

خسته و غمزده از عرش به فرش آمده ام

                                                   نه خداوند ببخش!

بلکه از فرش به عرش آمده ام

من تو را یافته ام

من از امید و امید / رشته ای بافته ام

شبی از این شبها / رشته ام را بر دوش

می گذارم و به ره می افتم

سوی تو می آ یم

                                           سوی آن نور ابد / سوی خورشید وفا

به من آیا راهی می نمایی یارب ؟!

آری آری ره را در دلم می جو یم                 

                                                 راه را می پو یم

و به امید نگاهت / مهرت / هر چه دارم همه را می آرم

کوله بارم سنگین/ ز گناه است و امید

که ببخشی بر من / هر چه دارم بر دوش

                                                              و به رو یم بگشایی / تو ز لطفت آغوش!

+ نوشته شده توسط فیروزه در جمعه هجدهم آبان 1386 و ساعت 6:57 بعد از ظهر |

بیخیال

بيخيال!

آره

 بيخيال

 وقتى مى بينى يكى مى خوره زمين!

 وقتى نميدونى آخر ماجراى اين قطار چى ميشه!

 وقتى دارى تو سوالات خفه ميشى!

بيخيال

 اگه كسي رو ناراحت كردى!

اگه دارى تو اين دنياى كثيف مثل بقيه ميشى!

بيخيال

 وقتى ميزنن تو سرت!

بيخيال وقتى تمام عمرت بهت دروغ ميگن!

بيخيال وقتى ....

 

نه نه نه نه نه نه نه نه!!!!!!!

من نمى خوام بيخيال باشم،

نمى خوام

تو سوالام خفه بشم،

 كسي رو ناراحت كنم،

 مثل بقيه فقط يه مصرف كننده باشم!

مى خوام

 مثل راجر يونيفرممو در بيارم و اين شوى مسخره رو ترك كنمو برم دنبال جواب،

هرچقدر كه سخت باشه!

خواهش مى كنم شما هم بيخيال نباشيد.

 

 "Hey you, don't help them to bury the light Don't give in without a fight." 

"ROGER WATER"

+ نوشته شده توسط امیرضا در جمعه هجدهم آبان 1386 و ساعت 10:36 قبل از ظهر |
           

پوسيدگى

 

پوسیدگی

زخمی که در کوچه های تکرار از بی هوایی ادراک و از بی آبی احساس هر روز بیشتر زبانه می کشد و درد را بر اعماق وجود می کشاند

آن گاه از انسان تنها عادت می ماند

آن گاه اندیشه تنها خاطره می داند

آن گاه عشق تنها تفاوت می شناسد

انسان به دیوار ناتوانی پناه می برد و در گوشه کنار های تاریک بی حسی ناله های درد مزمن دیگر نبودن را آغاز می کند

...............

که شاید فردا صدای خنده هایش هیچ همراهی را با خود همراه نداند

.................

که شاید فردا صدای گریه هایش هیچ غمخواری را با خود غمخوار ننامد

نور در تاریکی نگاهش رنگ ببازد و رنگ در تیرگی چهره اش حیات نیابد

و حیات در خاموشی صدایش مرده باشد

...

 دیگر پوسیدگی باشد و قالبی پوسیده

پوسیدگی

درد دیروز و امروز ... ترس امروز و فردا

همچون سایه ای بر سر رهایی ...بر روی شاخه درخت بیابانی

چشم بر آن که شاید روزی انسان را بر بودن ساکن ببیند

اما انسان هرگز ماندن را نمی خواند

انسان آواز خوش همیشه دویدن را دارد

انسان دیگر..................

پوسیدگی هرگز!    

+ نوشته شده توسط موسی در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 و ساعت 11:50 بعد از ظهر |

خروس که آفریده شد یک چرخی روی زمین زد و با خودش فکر کرد بره سهمشو از این دنیا بگیره.راه دراز بود.خروس رفت و بال هاشو به هم می زد و هر کاری کرد آوازی که همون روز ازل یادش داده بودن و بخونه یادش نمیومد.خروس توی راه مورچه رو دید.مورچه گفت :<<کجا با این عجله؟>>خروس گفت: دارم میرم پیش خدا.سهمم رو از این دنیا ازش بگیرم.مورچه گفت :چه جالب !منم با خودت ببر.

با هم راه افتادن تا به بیشه رسیدن اونجا یک روباه کوچک و تنها نشسته بود.<<هی شما دو تا کجا می رین؟>>.<<داریم میریم سهممونو از خدا بگیریم>>.روباه گفت: منم میام.خروس توی راه به روباه گفت از خودت بگو .روباه گفت اگه اهل مطالعه باشی منو باید بشناسی .من از تو کتاب شازده کوچولو اومدم بیرون!خروس گفت من این کتابو نخوندم.اما مورچه گفت من این کتابو پونصد بار خوندم.روباه گفت:ناراحتی من از وقتیه که از کتاب زدم بیرون.دلم خیلی واسه شازده کوچولو تنگ شده.<< یعنی خدا دوباره شازده کوچولو رو به من میده؟!>>اینقدر رفتن تا رسیدن پشت ابرها .اونجا دنیای دیگه ای بود .ابری اومدو خروس رو با خودش برد.بعد از مدتی خروس اومد و شروع کرد به قوقو لی قوقو کردن..ازش پرسیدن چه خبر؟چه کار کردی؟گفت:به خدا گفتم اومدم سهممو از این دنیا بگیرم .بهم گفت صبح مال تو.گفتم با صبح چه کار کنم؟گفت قبل از همه بیدار شو.چیزایی هست که فقط هر کسی صبح زود بیدار بشه می فهمه!<<گفت مردم رو بیدار کن>>سهم تو از دنیای من اینه.مورچه رفت داخل.وقتی بیرون اومد بال مگسی رو می کشید.روباه گفت سهم تو فقط همینه؟!مورچه گفت مگه کمه؟به خیلی ها همین هم نمی رسه.سهم من از دنیا کاره.<<راضی ام به رضای خدا>>نوبت روباه شد.رفت تو ولی دیگه نیومد.خبر به خروس و مورچه رسید که روباه رفته به اخترک<< ب ۶۱۲ >>پیش شازده کوچولو.خروس و مورچه برگشتند .توی راه هر کدوم آدم های زیادی رو دیدن که سرگردون و هلاک این ور و اون ور میرن.ازشون پرسیدن :کجا میرین ؟آدم ها گفتن: <<دنبال سهممون از دنیا!>>خروس و مورچه راه رو نشون آدما می دادن .

اما آدما اغلب اشتباه می رفتن.تا چشم کار می کرد آدم بود که روی زمین دنبال سهمش می گشت… .

+ نوشته شده توسط فیروزه در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 و ساعت 7:44 بعد از ظهر |
 

امید

یه بلیط ۱ سره از تولد به مرگ

۲۱ سال پیش تو ایستگاه تولد سوارش شدم

رفتم نشستم تو کوپم کنار در 

 یه پنجره رو در بود روش نوشته بود بیخیالی

سیاه بود هیچی از پشتش معلوم نبود

قطار با سرعت ثابت رو ریل زمان میرفت تا رسیدیم به ایستگاه بلوغ

بلند شدم رفتم نشستم کنار پنجره کوپه

روش نوشته بود پوچی و بد بینی

قطار راه افتاد و سهم من منظره های مجهول و زشت شد

برگشتم دوباره نشستم کنار پنجره بیخیالی اما چیزی برای دیدن نبود

خسته شدم بلند شدم وسائلم رو جمع کنم که از قطار پیاده شم

تحمل موندن تو قطار تا رسیدن به ایستگاه مرگ رو نداشتم

تصمیم گرفتم تو ایستگاه خودکشی پیاده شم

یه لحظه حس کردم کسی از بالا صدام میزنه

سرم رو بردم بالا یه پنجره دیگه بود به اسم امید و توکل

الآن مدت هاست که کف کوپه دراز کشیدم رو به پنجره امید دارم از عبور قطار زندگی از ریل زمان لذت میبرم تا برسم به ایستگاه آخر.

+ نوشته شده توسط علیرضا در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 و ساعت 1:43 بعد از ظهر |

سلام دوستان

اين اولين مطلب من در اين بلاگه

اميدوارم كه خوشتون بياد


به آرامی آغاز به مردن می کنی....

اگر سفر نکنی
 
اگر چیزی نخوانی
 
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
 
اگر از خودت قدردانی نکنی
 
 به آرامی آغاز به مردن می کنی....
 
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی
 
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند
 
به آرامی آغاز به مردن می کنی....
 
اگر برده ی عادات خود شوی
 
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی
 
 اگر روز مرگ را تغییر ندهی
 
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی
 
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی
 
تو به آرامی آغاز به مردن می کنی....
 
اگر از شور و حرارت
 
از احساسات سرکش
 
و از چیزهائی که چشمانت را به درخشش وا میدارند
 
و ضربان قلبت را تندتر می کنند
 
دوری کنی.....
 
تو به آرامی اغاز به مردن می کنی....
 
اگر هنگامیکه با شغلت، با عشقت؛ شاد نیستی آن را عوض نکنی
 
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
 
اگر ورای رویاها نروی
 
اگر به خودت اجازه ندهی
 
که حداقل یک بار در تمام زندگیت
 
ورای مصلحت اندیشی بروی......
-----------------
 
امروز زندگی را آغاز کن!
 
امروز مخاطره کن!
 
امروز کاری بکن!
 
نگذار که به آرامی بمیری.....
 
شادی را فراموش نکن
+ نوشته شده توسط رویا در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 و ساعت 4:13 بعد از ظهر |
زندگی چیست؟

سوال؟

زندگی وسعت پرواز کبوتر هائیست

که به اندازه ی مهر .که به اندازه نور

سفری رو به افق های طلایی دارند

زندگی چهره ی مفتون عروسی زیباست

پر پرسش .پر ترس

و به اندازه ی یک شب زیباست

زندگی یک شب برفی و پر از کولاک است

پر سرما و سکوت

ریزش برفش سخت

راه هایش مسدود

زندگی نغمه یک کودک نوپای جسور

پر از آن حس جدید.حس جوشش.کوشش

لذت کشف ندانستن هاست

زندگی چیست ؟بگو! نظرت ای شاعر!

"زندگی صحنه ی یکتای هنر مندی ماست

 هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود .

صحنه پیوسته بجاست

خرم آن نغمه که مردم بسپارند  به یاد."

+ نوشته شده توسط فیروزه در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 و ساعت 11:29 قبل از ظهر |

سلام دوستان

 

معمولا هر یک از ما بارها در مراحلی از زندگی به این سوال اساسی رسیدیم و هرکدوم به نوعی در جستجوی جواب بودیم.

فرض کنید بهتون خبر میدن که فردا باید در مراسم تدفین یکی از اقوام شرکت کنی .در این  حالت اصلا نمیدونی فردی که فوت شده کیه  و با شما چه نسبتی داره.فقط میدونی که نسبت نزدیکه.هیچگونه دسترسی و تماسی هم نمی تونی با کسی داشته باشی.فردا صبح که با نگرانی به مراسم میرسی اولین کسی که می بینی پدر و مادرو به همین ترتیب خواهروبرادر.عمو دایی وخاله همه هستن . جلوتر میری صورت متوفی رو می بینی .خودت هستی.تومراسم خودت شرکت کردی .گیج میشی.فریاد میکشی اما کسی صدای تو رو نمی شنوه.چه اتفاقی افتاده .همه یکی یکی می رسن .دوستان .همکاران.همکلاسی ها.همسایگان...

سخنران از هر گروه یک نفرو انتخاب می کنه  تا در مورد شما  حرف برنه.چه کسی می خواد حرف بزنه ؟چی می خواد در مورد شما بگه؟

اولین نفر پدر شماست.او در مورد شما چی میگه؟ چه رفتاری با او داشتی؟ایا از شما راضی بوده؟مادرتون چی؟مادرتون چی میگه؟همسرتون؟ فرزندتون؟ دوستان؟ اقوام و…

آیا در زندگی کاری کردی که ارزش تعریف  از شما رو داشته باشه؟آیا اگه همه در گوش همدیگه حقایق زندگی شما رو بگن تحمل شنیدنش رو داری؟

زندگی مثل دیکته ست که هی می نویسی و هی پاک می کنی .ولی زمانی می رسه که می گن برگه ها بالا …

الان بهترین زمانی که می تونیم قدری به گذشته فکر کنیم. ببینیم واقعا چی می خواستیم؟چه کارهای نا تمامی داریم؟واقعا می خواستیم چه جوری زندگی کنیم؟و حالا چه هستیم؟

بهتره آدمه واقع یبنی باشیم و بیایم به گذشته ی خودمون فکر کنیم ورفتارمون رو با نزدیکان و دوستان مجددا مرور کنیم.ببینیم در کجا اشتباه کردیم و چرا؟و خوشحال باشیم از اینکه خدا به ما فرصت داده تا  نظر دوستان واقوام رو نسبت به خودمون تغییر بدیم.

 

+ نوشته شده توسط فیروزه در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 و ساعت 11:12 قبل از ظهر |

رسم من فرشتگی نیست

هر چه دارم از تو دارم ای همه دار و ندارم

با تو قارونم و بی تو بی قراره بی قرارم

گفتی باشم حالا هستم چشم به راه یه نگاهت

میدونم منو میبینی که نشستم سر راهت

-----------------------------------

با تو کوچه های بن بست میرسن به کهکشونا

با تو بیراهه یه راهه یه نشون ز بی نشونا

اونا که از تو نشونی روی پیشونی ندارن

داغشون رو دلشونه خم به ابرو نمیارن

-----------------------------------

رسم من فرشتگی نیست من که در گیر زمینم

تو خودت اینو میخواستی من یه آدمم همینم

اونی که رو دوش خستش یه امانت از تو داره

گاهی کم میاره اما این امانت رو میاره

-----------------------------------

+ نوشته شده توسط علیرضا در جمعه یازدهم آبان 1386 و ساعت 7:44 بعد از ظهر |
      مى خواستم سعى كنم براى سوالاى دوست عزيزم عليرضا جواب بنويسم اما ....
      نمى دونم اينايى كه پرسيده چى هستن؟!چه جورى بايد تعريفشون كرد؟!چند تا كتاب لازم بخونيم؟!
      جالبه كه چرا براى چيزايى كه بديهى هستن تعريف دقيقى نداريم!!
 شايد داريم اما من بى خبرم، مثل خيلياى ديگه كه از خيلى چيزا بى خبران، از خدا ازخوبى ...... 

 پ-ن1 :  من بادوستام تصميم گرفتيم كه جوابارو پيدا كنيم و از تمام كسايى كه سوالاشون براشون مهم كمك مى خوايم.

+ نوشته شده توسط امیرضا در جمعه یازدهم آبان 1386 و ساعت 5:23 بعد از ظهر |
 

دنبال جوابم ...

جواب برای بزرگترین سوال ها

سوالهائی که هر کس جواب خاص خودش رو براشون داره

  • خدا
  • زندگی
  • مرگ
  • خوبی
  • بدی
  • خوشبختی
  • شانس
  • و ...

شما هم اگه جوابی دارین مشتاق شنیدنیم

 

+ نوشته شده توسط علیرضا در پنجشنبه دهم آبان 1386 و ساعت 9:41 بعد از ظهر |