

تسلیم شدن و زنده ماندن
مقاومت کردن و کشته شدن
آره دارم از امام حسین و یارانش میگم ...
----------
۱۴۲۸ سال پیش اونها مقاومت کردن و کشته شدن رو انتخاب کردن

اما این انتخابشون برای این نبود که به بهشت برن
اونها اون زمان این راه رو انتخاب کردند چون داشتن به من و تو فکر میکردن
چون دیدند اگه ساکت بشینن موافقتشون با ظالمین رو نشون دادن و این یعنی مرگ انسانیت
پس اونها جونشون رو دادن تا من و تو امروزه ذهنیتی داشته باشیم از انسانیت
تا بتونیم با اندکی فکر دلیل خلقتمون رو بفهمیم و دچار پوچی نشیم
--------------------

استاد گرانقدر
قبل از تمام حرف هایم می خواهم از تمام ساعت هایی که به منظور پرورش دانشجویانی مثل ما صرف کرده اید تشکر کنم
از ساعت هایی که سر کلاس آمدید . . . حرف های خود را کامل زدید . . . از کلاس خارج شدید
اما این بار حرف هایم فرق دارند
دیگر حوصله ی تعریف و تمجید از شما را ندارم . . . دیگر به شما مثل قبل نگاه نمی کنم
شما هیچگاه به حال و روز دانشجویتان نگاه نکردید
هیچگاه به گریه ی غم هایش گوش ندادید . . . هیچگاه با فریاد شادی هایش رفاقت نکردید
دانشجو برای شما کسی بود که تنها حق گوش دادن به حرف های استادش را دارد
حق ندارد از درس بدش بیاید
حق ندارد جای دیگر پرواز کند
حق ندارد چیز دیگری بفهمد
شما به زندگی دانشجویتان کاری نداشتید . . . شاید اصلاْ حوصله ی او را نداشتید . . . تنها کاری که از او انتظار داشتید پر کردن کلاس هایتان بود . . . نخواستید بدانید که چند هفته است که همه چیز را از دست داده است . . . دلخوشی هایش همه رفته اند و امروز بی دلخوشی زندگی می کند
همیشه برای شما همان بچه دبستانی کوچک بود . . . خیلی سخت نیست . . . از حرف های هر روزتان پیداست . . . از تمسخر هایی که به طرفش پرتاب می کردید و نمی دیدید که حتی توان شنیدن آن ها ندارد
هرگز نخواستید بزرگ تر شدنش را درک کنید . . . که امروز دیگر آن دانشجوی آن روز نیست . . . رنگ همه چیز برایش عوض شده . . . زیبایی ها در ذهنش مرده اند و زشتی ها بر سر آن ها می رقصند
حتی یکبار در صورتش خیره نشدید . . . شاید در چشمانش امیدی تازه باشد که دیگر نمی خواهد بماند . . . دیگر از هر روز با شما بودن خسته شده است . . . حرف هایی که هر روز آن ها را تکرار می کنید آزارش می دهد
دیگر بود و نبودش برای شما تفاوتی نداشت . . . همین که او در ردیف آخر کلاس آرام و آهسته نشسته بوذ و با متانت تمام به حرف های خالی از احساس شما گوش می داد شما را راضی می کرد . . . بدون آنکه که بخواهید بفهمید که تکرار او را از درون جویده است
استاد گرانقدر
فردا که باز بر سر کلاس خواهید آمد و حرف های خود را کامل خواهید زد . . .هنگامی که می خواهید از کلاس خارج شوید . . . نگاهی به گوشه ی کلاس بیندازید
بعید می دانم اما
شاید هنوز برای شناخت درد امروز او دیر نشده باشد . . .
تا حالا فكر كردي كي هستي ,ميخواي چيكار كني
تاحا شده بگي آخرش كه چي ,واسه چي زندم,ميخوام به چي برسم![]()
تاحالا شده همه چي داشته باشي و حس كني هيچي نداري ![]()
تاحالا شده كسي
يا چيزي رو بخواي و واسه رسيدن بهش نهايت تلاشت رو بكني ولي وقتي بش ميرسي ببيني نه بازم ...........![]()
تا حالا شده عزيز ترين كسات برات غريبه بشن
تاحالا شده شادي رو گم كني, به ديگران بخندي
واسه اينكه شادند
تا حالا شده گريه
كني و ندوني واسه چي
تاحالا شده خوشحال
باشي و انقدر راجب اينكه چرا الان خوشحالي فكر كني تا خوششحاليد بشه يه دغدغه ي ذهني
نميدونم چرا اینا رو نوشتم
شايد بقول سهراب:
من از مجاورت یک درخت می آیم که روی پوست آن دستهای ساده غربت اثر گذاشته بود:
"به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی"

باز هم جمعه میرسه.![]()
به خونه میری و روزنامه ای که در طول هفته وقت نکردی بخونی رو بر می داری.
تلویزیون رو روشن می کنی صدا شو می بندی.
نوار یا سی دی رو تو ضبط می ذاری.
در حالی که سعی می کنی روزنامه رو بخونی و به موسیقی گوش بدی.با کنترل از این شبکه به اون شبکه
می ری.
روزنامه هیچ چیز جدیدی نداره ((کشته شدن فلان شخص در فلان مکان یا خود کشی دسته جمعی نهنگها))![]()
برنامه های تلویزیون هم تکراری هستند.((دیگه خودتون میدونید...!))![]()
اون نوار یا سی دی رو هم ۱۰۰بار گوش کردی.![]()
.مادرت خواهر کوچولو یا برادر کوچولوتو تر و خشک می کنه.
خونه رو زیرو رو می کنه و تمیز می کنه.
بدون اینکه بدونه چرا سال های جوونیشو داره این جوری فدا می کنه.....![]()
پدرت صبح از خونه بیرون می زنه و آخر شب میاد.
بدون اینکه بدونه چرا داره دوران خوب جوونیشو این چنین فدا می کنه....![]()
برای خودت بهانه میاری:((زندگی همینه...کاریش نمی شه کرد...))![]()
نه! نه! نه!![]()
زندگی این نیست..![]()
زندگی سر شار از شورو هیجانه.
یه کم فکر کن ببین این شورو اشتیاقت رو کجا گم کردی؟!
قبل از اینکه دیر بشه برو و دنبالش بگرد.![]()
<<عشق هرگز کسی رو از تعقیب رویاهایش باز نداشته>>

با عرض سلام خدمت همه ی دوستان اعم از آن هایی که می شناسمشان و آن هایی که هنوز نمی شناسمشان
اینجانب پیشنهادی دارم که امروز مطرحش می کنم تا در این روز ها که سخخخخخخخخخخخت مشغول درس خواندن هستید به عنوان استراحت کمی به این موضوع فکر کنید
پیشنهاد دارم در کنار وبلاگ حاضر که گوش شنوای بچه های پر چونه ی روزگار است وبلاگی ادبی- هنری تاسیس کنیم
دلایل مطرح کردن چنین پیشنهاد وقیحانه ای به شرح زیر است:
۱.از آن جا که ما هر کدام وقت آزاد کم نداریم ( این قسمت در مورد دانشجویانی که ذاتاْ خرخوان می باشند صدق نمی کند ) می توانیم قسمتی از وقت خود را برای رشد ادبی-هنری جامعه صرف کنیم
۲.با پتانسیلی که در این وبلاگ موجود است ( منظور از این پتانسیل انرژی های نهفته ای مانند علیرضا - امیررضا - فیروزه و ... و انرژی ناچیزی به نام موسی می باشد ) می توان انتظار موفقیت قابل توجهی در زمینه ی ادبی-هنری داشت
۳.ما همگی در قبال وضع ناگوار ادبی-هنری جامعه مسئول هستیم. ( از این به بعد جهت راحتی بیشتر به جای عبارت ادبی-هنری از X استفاده می کنم ) پس کمکی حتی ناچیز به جریان X می تواند اثرات بزرگی را به دنبال داشته باشد
ضمناْ خاطر نشان می کنم تاْسیس وبلاگ X به هیچ وجه باعث متوقف شدن فعالیت های بلاگ حاضر نخواهد شد. زیرا پر چونگی نیازی است درونی و ذاتی.
با تشکر از این که برای چند دقیقه درس نخواندید و چشمان خود را از روی کاغذ برداشتید . . . در قسمت نظر ها درباره ی این موضوع به اندازه ی کافی با یکدیگر دعوا خواهیم کرد . . . شب و روز خوش
ساعت ها در کریدور های دانشکده راه رفته ام
به همه جایش سرک کشیده ام
به آدم هایی که سال ها آن ها را دیده ام نگاه می کنم
به اتفاق هایی که سال ها با آن ها بوده ام فکر می کنم
از تمام دانشکده گوشه های خلوتش را دوست دارم
هر بار که گوشه ای پیدا می کنم از خودم می پرسم..........
............................................................
به راستی ما چیستیم؟
عده ای آدم که با هم و در هم زندگی می کنند
که نه از دیگری خبر دارند و نه می خواهند خبر داشته باشند
که نه برایشان مهم است کسی پولش تمام شده دیگر جان دارد که به جای پول به پای واحد های این ترمش بریزد
نه برایشان مهم است کسی به دلیلی که نمی دانم دیگر حق ندارد اسم خودش را دانشجو بگذارد
نه برایشان مهم است کسی دیگر خانواده ای ندارد که بتواند شادی را تجربه کند
نه برایشان مهم است کسی دیروز حادثه ای به دنبالش آمد و امروز تنها عکس اش بر روی دیوار مانده است
..............................................................
به راستی ما چیستیم؟
تکه تکه آدم هایی بی تفاوت غرق در سیاهی فراموش کردن و فراموش شدن
گسیخته و گسسته بی اعتنا به آن چه نامش دیگری است
حال و حوصله ی دانستن آن دیگری را نداریم
شناختن و نشناختنش برای ما آن چنان فرقی نمی کند
بودن و نبودنش برای ما ارزشی ندارد
.............................................................
ساعت ها در کریدور های دانشکده راه می روم
به همه جایش سرک می کشم
دیگر همگی عادت کرده ایم
به این سکوت سرد --- بدون دیگری ---

چند هزار سال پیش تو روزی مثل این روز
خدا یکی از بنده هاش رو آزمایش کرد
اون بنده باید ایمانش به علم و عدل خدا رو نشون میداد
خدا از اون خواسته بود کار سختی انجام بده
باید پسر خودش رو قربانی میکرد
سوال این بود که چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سوالی که نمیتونست جوابی براش پیدا کنه
اما اون مرد یه چیزی رو میدونست
چیزی که امروزه ما توی دنیای مدرنمون فراموشش کردیم
اون میدونست که خدا عالم و عادل و مهربونه
میدونست که اگه خدا بهش دستوری داده حتما حکمتی داره
لحظه امتحان میرسه
و حضرت ابراهیم لطف خدا رو میبینه
از امتحان پیروز بیرون میاد و به همین مناسبت عیدی بر پا میشه
تا همه ما یادمون بمونه که خدا بزرگوار ، بخشنده و عالمه
تا یادمون بمونه که اون میدونه داره چی کار میکنه
اگه ما درک نمیکنیم از کوچکی ماست
