تا حالا فكر كردي كي هستي ,ميخواي چيكار كني
تاحا شده بگي آخرش كه چي ,واسه چي زندم,ميخوام به چي برسم![]()
تاحالا شده همه چي داشته باشي و حس كني هيچي نداري ![]()
تاحالا شده كسي
يا چيزي رو بخواي و واسه رسيدن بهش نهايت تلاشت رو بكني ولي وقتي بش ميرسي ببيني نه بازم ...........![]()
تا حالا شده عزيز ترين كسات برات غريبه بشن
تاحالا شده شادي رو گم كني, به ديگران بخندي
واسه اينكه شادند
تا حالا شده گريه
كني و ندوني واسه چي
تاحالا شده خوشحال
باشي و انقدر راجب اينكه چرا الان خوشحالي فكر كني تا خوششحاليد بشه يه دغدغه ي ذهني
نميدونم چرا اینا رو نوشتم
شايد بقول سهراب:
من از مجاورت یک درخت می آیم که روی پوست آن دستهای ساده غربت اثر گذاشته بود:
"به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی"
+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 و ساعت
0:25 قبل از ظهر |

