تبليغاتX
زندگـی

                       خواب

۷ روش برای پیشگیری از چرت زدن در هنگام تدریس استاد

۱. همراه بردن یک سطل پر از آب

توجه کنید که اندازه ی سطل به گونه ای باشد که بتوان تمام سر را در یک حرکت در آن فرو کرد. سعی کنید چشم ها را چند بار در آب باز بسته کنید. اگر مایل بودید می توانید به طور گروهی از یک سطل آب استفاده کنید.

۲. استفاده از Mp3player یا موبایل به منظور گوش دادن به موسیقی های هیجان آور

بدین ترتیب انرژی  خود را که توسط استاد محترم از شما گرفته شده است به سرعت باز خواهید یافت. در هنگام گوش دادن به آهنگ همواره مواظب باشید که حرکت نا به جایی ( حتی یک بشکن ) از شما سر نزند زیرا مانند تیر در تاریکی صدا خواهد کرد. به عناصر ذکور گرامی پیشنهاد می شود به منظور جلوگیری از ظن استاد از شالگردن و یا پیراهن یقه اسکی استفاده کنند و سیم کشی های مربوطه را مخفی نگاه دارند.

۳. تماشای یک منظره ی متفاوت

می توانید به نقاطی دیگری از کلاس خیره شوید و تعداد ترک های در و دیوار را بشمارید و حتی از پنجره ی کلاس بیرون را بپایید و رفت و آمد ها کنترل کنید و یا حتی تعداد دانشجوهای حاضر و غایب را بررسی نمائید. بدین ترتیب چند دقیقه ای از نظاره کردن استاد گرانقدر رهایی می یابید. در نگاه کردن به اطراف توجه داشته باشید که نگاه کردن به نا محرم (( حرام اندر حرام )) است.

۴. استفاده از بازی های کاغذی

به راحتی با کاغذ و قلم نشاط از دست رفته ی خود را باز یابید. در این روش با دانشجوی دیگری که او هم به مشکل خواب آلودگی دچار شده است پیشنهاد بازی دوز یا اسم فامیل را در میان بگذارید و اگر توانستید همه ی دانشجویان کلاس را دز این بازی شریک کنید. در این حین اگر بازی به بن بست رسید بازی را به خشونت بکشانید و سر و صدا راه بیندازید تا ضمن اینکه خود از چرت زدن نجات پیدا می کنید به دیگران نیز در این امر کمک کرده باشید.

 ۵. گیر دادن به استاد

شاید تا کنون از خود پرسیده باشید که چرا بعضی از دانشجویان مرتباْ به استاد گیر می دهند و سوال های عجیب غریب می پرسند؟ دلیل آن روشن است. زیرا این روش یکی از موثر ترین روش های جلوگیری از چرت زدن در کلاس است. بدین منظور هرگونه حرف های درست و غلطی که در آستین خود دارید نثار استاد کنید و در این راه هیچ گونه رحمی به خود راه ندهید.

۶. تلاش برای جلب توجه استاد

این روش یک روش معترضانه محسوب می شود. در این روش شما سعی می کنید که در تدریس استاد وقفه ای ایجاد کنید. یکی از گزینه ها این است که نفس خود را در سینه حبس کنید. با این کار صورت شما به سرخی متمایل می شود و استاد بدون آنکه با خبر شود شما در حال مردن هستید با دیدن رنگ قرمز در مقابل چشمان خود آرامشش را از دست می دهد و درس را زود تر از موعد تمام می کند. گزینه ی دیگر متوسل شدن به روش های عاطفی است. بدین منظور ناگهان با صدای بلند زیر گریه بزنید و اشک بریزید و مو های خود را بکشید. با چنین رفتاری اندک عطوفت موجود در استاد بر انگیخته می شود و کلاس درس را تعطیل می کند.

۷. استعمال خوراکیات

همیشه به یاد داشته باشید که در هنگام خواب آلودگی هیچ چیز مانند تزریق انرژی به شما کمک نخواهد کرد. برای نایل آمدن به چنین هدفی به برنامه ریزی بلند مدت و دقیق نیاز دارید. باید از شب قبل خوراکی هایی که خوردن آن ها در کلاس و در هنگام درس دادن استاد مورد نظر می چسبد را مشخص کنید و پیش از کلاس آن ها را تهیه کنید. طی این طریق در عین آن که می تواند بسیار لذت بخش باشد بسیار خطرناک نیز هست. زیرا در صورت لو رفتن پروژه حساب شما با کرام الکاتبین است.

روش دیگر مانند استفاده استفاده از امکانات مدرن - خواندن کتاب های عاشقانه - فرار محتاطانه از کلاس و . . . به دلیل آشنایی کامل دانشجویان با این مباحث فاکتور گرفته می شود.

 

+ نوشته شده توسط موسی در جمعه سوم اسفند 1386 و ساعت 10:24 بعد از ظهر |

       Sad

استاد گرانقدر

قبل از تمام حرف هایم می خواهم از تمام ساعت هایی که به منظور پرورش دانشجویانی مثل ما صرف کرده اید تشکر کنم

از ساعت هایی که سر کلاس آمدید . . . حرف های خود را کامل زدید . . . از کلاس خارج شدید

اما این بار حرف هایم فرق دارند

دیگر حوصله ی تعریف و تمجید از شما را ندارم . . . دیگر به شما مثل قبل نگاه نمی کنم

شما هیچگاه به حال و روز دانشجویتان نگاه نکردید

هیچگاه به گریه ی غم هایش گوش ندادید . . . هیچگاه با فریاد شادی هایش رفاقت نکردید

دانشجو برای شما کسی بود که تنها حق گوش دادن به حرف های استادش را دارد

حق ندارد از درس بدش بیاید

حق ندارد جای دیگر پرواز کند

حق ندارد چیز دیگری بفهمد

شما به زندگی دانشجویتان کاری نداشتید . . . شاید اصلاْ حوصله ی او را نداشتید . . . تنها کاری که از او انتظار داشتید پر کردن کلاس هایتان بود . . . نخواستید بدانید که چند هفته است که همه چیز را از دست داده است . . . دلخوشی هایش همه رفته اند و امروز بی دلخوشی زندگی می کند

همیشه برای شما همان بچه دبستانی کوچک بود . . . خیلی سخت نیست . . . از حرف های هر روزتان پیداست . . . از تمسخر هایی که به طرفش پرتاب می کردید و نمی دیدید که حتی توان شنیدن آن ها ندارد

هرگز نخواستید بزرگ تر شدنش را درک کنید . . . که امروز دیگر آن دانشجوی آن روز نیست . . . رنگ همه چیز برایش عوض شده . . . زیبایی ها در ذهنش مرده اند و زشتی ها بر سر آن ها می رقصند

حتی یکبار در صورتش خیره نشدید . . . شاید در چشمانش امیدی تازه باشد که دیگر نمی خواهد بماند . . . دیگر از هر روز با شما بودن خسته شده است . . . حرف هایی که هر روز آن ها را تکرار می کنید آزارش می دهد

دیگر بود و نبودش برای شما تفاوتی نداشت . . . همین که او در ردیف آخر کلاس آرام و آهسته نشسته بوذ و با متانت تمام به حرف های خالی از احساس شما گوش می داد شما را راضی می کرد . . . بدون آنکه که بخواهید بفهمید که تکرار او را از درون جویده است

استاد گرانقدر

فردا که باز بر سر کلاس خواهید آمد و حرف های خود را کامل خواهید زد . . .هنگامی که می خواهید از کلاس خارج شوید . . . نگاهی به گوشه ی کلاس بیندازید

بعید می دانم اما

شاید هنوز برای شناخت درد امروز او دیر نشده باشد . . .

+ نوشته شده توسط موسی در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 و ساعت 11:28 بعد از ظهر |
            

ساعت ها در کریدور های دانشکده راه رفته ام

به همه جایش سرک کشیده ام

به آدم هایی که سال ها آن ها را دیده ام نگاه می کنم

به اتفاق هایی که سال ها با آن ها بوده ام فکر می کنم

از تمام دانشکده گوشه های خلوتش را دوست دارم

هر بار که گوشه ای پیدا می کنم از خودم  می پرسم..........

............................................................

به راستی ما چیستیم؟

عده ای آدم که با هم و در هم زندگی می کنند

که نه از دیگری خبر دارند و نه می خواهند خبر داشته باشند

که نه برایشان مهم است کسی پولش تمام شده دیگر جان دارد که به جای پول به پای واحد های این ترمش بریزد

نه برایشان مهم است کسی به دلیلی که نمی دانم دیگر حق ندارد اسم خودش را دانشجو بگذارد

نه برایشان مهم است کسی دیگر خانواده ای ندارد که بتواند شادی را تجربه کند

نه برایشان مهم است کسی دیروز حادثه ای به دنبالش آمد و امروز تنها عکس اش بر روی دیوار مانده است

..............................................................

به راستی ما چیستیم؟

تکه تکه آدم هایی بی تفاوت غرق در سیاهی فراموش کردن و فراموش شدن

گسیخته و گسسته بی اعتنا به آن چه نامش دیگری است

حال و حوصله ی دانستن آن دیگری را نداریم

شناختن و نشناختنش برای ما آن چنان فرقی نمی کند

بودن و نبودنش برای ما ارزشی ندارد

.............................................................

ساعت ها در کریدور های دانشکده راه می روم

به همه جایش سرک می کشم

دیگر همگی عادت کرده ایم

به این سکوت سرد --- بدون دیگری ---

+ نوشته شده توسط موسی در دوشنبه سوم دی 1386 و ساعت 0:38 قبل از ظهر |