تبليغاتX
زندگـی
دو تا گزینه :::

تسلیم شدن و زنده ماندن

مقاومت کردن و کشته شدن

آره دارم از امام حسین و یارانش میگم ...

----------

۱۴۲۸ سال پیش اونها مقاومت کردن و کشته شدن رو انتخاب کردن

همه اشتباه میچرخند به جز حسین

اما این انتخابشون برای این نبود که به بهشت برن

اونها اون زمان این راه رو انتخاب کردند چون داشتن به من و تو فکر میکردن

چون دیدند اگه ساکت بشینن موافقتشون با ظالمین رو نشون دادن و این یعنی مرگ انسانیت

پس اونها جونشون رو دادن تا من و تو امروزه ذهنیتی داشته باشیم از انسانیت

تا بتونیم با اندکی فکر دلیل خلقتمون رو بفهمیم و دچار پوچی نشیم

--------------------

+ نوشته شده توسط علیرضا در جمعه بیست و هشتم دی 1386 و ساعت 7:2 بعد از ظهر |

امتحان

چند هزار سال پیش تو روزی مثل این روز
خدا یکی از بنده هاش رو آزمایش کرد
اون بنده باید ایمانش به علم و عدل خدا رو نشون میداد
خدا از اون خواسته بود کار سختی انجام بده
باید پسر خودش رو قربانی میکرد
سوال این بود که چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سوالی که نمیتونست جوابی براش پیدا کنه
اما اون مرد یه چیزی رو میدونست
چیزی که امروزه ما توی دنیای مدرنمون فراموشش کردیم
اون میدونست که خدا عالم و عادل و مهربونه
میدونست که اگه خدا بهش دستوری داده حتما حکمتی داره
لحظه امتحان میرسه
و حضرت ابراهیم لطف خدا رو میبینه
از امتحان پیروز بیرون میاد و به همین مناسبت عیدی بر پا میشه
تا همه ما یادمون بمونه که خدا بزرگوار ، بخشنده و عالمه
تا یادمون بمونه که اون میدونه داره چی کار میکنه
اگه ما درک نمیکنیم از کوچکی ماست

+ نوشته شده توسط علیرضا در شنبه یکم دی 1386 و ساعت 0:59 قبل از ظهر |
 

امید

یه بلیط ۱ سره از تولد به مرگ

۲۱ سال پیش تو ایستگاه تولد سوارش شدم

رفتم نشستم تو کوپم کنار در 

 یه پنجره رو در بود روش نوشته بود بیخیالی

سیاه بود هیچی از پشتش معلوم نبود

قطار با سرعت ثابت رو ریل زمان میرفت تا رسیدیم به ایستگاه بلوغ

بلند شدم رفتم نشستم کنار پنجره کوپه

روش نوشته بود پوچی و بد بینی

قطار راه افتاد و سهم من منظره های مجهول و زشت شد

برگشتم دوباره نشستم کنار پنجره بیخیالی اما چیزی برای دیدن نبود

خسته شدم بلند شدم وسائلم رو جمع کنم که از قطار پیاده شم

تحمل موندن تو قطار تا رسیدن به ایستگاه مرگ رو نداشتم

تصمیم گرفتم تو ایستگاه خودکشی پیاده شم

یه لحظه حس کردم کسی از بالا صدام میزنه

سرم رو بردم بالا یه پنجره دیگه بود به اسم امید و توکل

الآن مدت هاست که کف کوپه دراز کشیدم رو به پنجره امید دارم از عبور قطار زندگی از ریل زمان لذت میبرم تا برسم به ایستگاه آخر.

+ نوشته شده توسط علیرضا در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 و ساعت 1:43 بعد از ظهر |
      مى خواستم سعى كنم براى سوالاى دوست عزيزم عليرضا جواب بنويسم اما ....
      نمى دونم اينايى كه پرسيده چى هستن؟!چه جورى بايد تعريفشون كرد؟!چند تا كتاب لازم بخونيم؟!
      جالبه كه چرا براى چيزايى كه بديهى هستن تعريف دقيقى نداريم!!
 شايد داريم اما من بى خبرم، مثل خيلياى ديگه كه از خيلى چيزا بى خبران، از خدا ازخوبى ...... 

 پ-ن1 :  من بادوستام تصميم گرفتيم كه جوابارو پيدا كنيم و از تمام كسايى كه سوالاشون براشون مهم كمك مى خوايم.

+ نوشته شده توسط امیرضا در جمعه یازدهم آبان 1386 و ساعت 5:23 بعد از ظهر |