تبليغاتX
زندگـی

fisher man

 

ماهیگیر مکزیکی

 

صبح زود بود، توریست امریکائی به ماهیگیر نگاه می کرد که تازه از صیدبرگشته بود.

یک ماهی بزرگ درقایقش بود.

 

به او گفت: با این سرعتی که داری چرا ماهی بیشتری نمی گیری؟

 

ماهیگیرگفت: همین هم خرج زن و بچه هایم را درمی آورد.

 

توریست گفت : بقیه روز را چی کار می کنی ؟

 

گفت: بفیه روز با بچه هایم بازی می کنم، کتاب می خوانم، ازمناظراینجا لذت می برم، گیتار می زنم وبا دوستانم در دهکده قهوه ای می نوشیم.

 

توریست گفت: اگر بیشتر ماهی بگیری، با پول اضافه اش می توانی چند قایق بخری،

بعدازآن می توانی بدون واسطه جنس هایت را بفروشی،

بعد می توانی با پول اضافه ات یک کارخانه کنسروسازی همین اطراف بزنی.

 

ماهیگیر گفت: بعدچی؟

 

توریست گفت: بعد می توانی به نیویورک بروی ودر بورس سرمایه

گذاری کنی.

 

ماهیگیر گفت: بعدچی؟

 

توریست گفت:  بعد دیگروقت خوشگذرانی است، سهامت را درموقعبی می فروشی.

 

ماهیگیر گفت: بعدچی؟

 

توریست گفت: بعدبا میلیون ها دلارپولت می توانی یک کلبه همین

اطراف بخری.

 

ماهیگیر گفت: بعدچی؟

 

توریست گفت: بعد می توانی با خیال راحت با بچه هایت بازی کنی،کتاب بخوانی،

 ازمناظراینجا لذت ببری، گیتار بزنی وبا دوست هایت در دهکده قهوه بنوشی.

 

(عطا)

+ نوشته شده توسط عطا در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 و ساعت 11:39 بعد از ظهر |

سپندارمزگان، روز عشق در ایران باستان

روز 25 بهمن (Valentine) در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با روز 29 بهمن که "سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است.

 فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است.

سپندار مذ لقب ملي زمين است.

 يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد.

 به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت.

 همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند.
سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند.

در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.
ملت ايران از جمله ملت هايي است كه زندگي اش با جشن و شادماني پيوند فراواني داشته است، به مناسبت هاي گوناگون جشن مي گرفتند و با سرور و شادماني روزگار مي گذرانده اند.

 اين جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگي، خلق و خوي، فلسفه حيات و كلا جهان بيني ايرانيان باستان است. از آنجايي كه ما با فرهنگ باستاني خود ناآشناييم شكوه و زيبايي اين فرهنگ با ما بيگانه شده است. نقطه مقابل ملت ما آمريكاييها هستند كه به خود جهان بيني دچار مي باشند.

آنها دنيا را تنها از ديدگاه و زاويه خاص خود نگاه مي كنند. مردماني كه چنين ديدگاهي دارند، متوجه نمي شوند كه ملت هاي ديگر شيوه هاي زندگي و فرهنگ هاي متفاوتي دارند. آمريكاييها بشدت قوم پرستند و خود را محور جهان مي دانند. آنها بر اين باورند كه عادات، رسوم و ارزش هاي فرهنگي شان برتر از سايرين است.

اين موضوع در بررسي عملكرد آنان بخوبي مشهود است. بعنوان مثال در حالي كه اين روزها مردم كشورهاي مختلف جهان معمولا به سه، چهار زبان مسلط مي باشند، آمريكاييها تقريبا تنها به يك زبان حرف مي زنند. همچنين مصرانه در پي اشاعه دادن جشن ها و سنت هاي خاص فرهنگ خود هستند.

"اطلاع داشتن از فرهنگ هاي ساير ملل" و "مرعوب شدن در برابر آن فرهنگ ها" دو مقوله كاملا جداست.با مرعوب شدن در برابر فرهنگ و آداب و رسوم ديگران،

بي اينكه ريشه در خاك، در فرهنگ و تاريخ ما داشته باشد، اگر هم به جايي برسيم، جايي ست كه ديگران پيش از ما رسيده اند و جا خوش كرده اند!

 

با تشکر از بچه های سایت زنده رود(عطا)

 

+ نوشته شده توسط عطا در سه شنبه سی ام بهمن 1386 و ساعت 0:11 قبل از ظهر |

چيزها تغيير نمی کنند، اين ديد شماست که تغییر می کند، فقط همین

« کارلوس کوستاندا »

چیزها تغیر نما کنند این دید شماست که تغیر میکند

يک شب، زنی در فرودگاه منتظر بود، با ساعت های طولانی مانده به پروازش. در فروشگاه فرودگاه به دنبال کتاب گشت، يک پاکت بيسکويت خريد و جايی برای نشستن پيدا کرد.

غرق در مطالعه ی کتابش بود، اما با اين وجود، متوجه شد که مردی در کنارش، بينهايت گستاخ، از درون پاکت بين آنها، يکی دو بيسکويت برداشت، و زن سعی کرد ناديده انگارد، تا کسی متوجه نشود.

زن کتاب خواند، بيسکويت خورد، مواظب ساعت بود، در حالی که « دزد بيسکويت » ناهنجار به خالی کردن محتويات پاکت ادامه می داد. هر دقيقه که می گذشت زن بيشتر عصبی می شد.

با انديشيد، « اگر من اين قدر مؤدب نبودم، چشمش را سياه می کرده بودم! »

با هر بيسکويتی که زن بر می داشت، مرد نيز بر می داشت. وقتی که فقط يکی باقيماند، زن مانده که او چکار خواهد کرد.

مرد با لبخندی بر صورت و خنده ای عصبی، بيسکويت را برداشت و آن را دو نيم کرد. او يک نيمه را به زن تعارف کرد، و خود نيمه ی ديگر را خورد.

زن آن را از دستش قاپيد و فکر کرد، « واقعاً که، اين آدم عجب رويی دارد، و پررو هم هست، چرا که، حتی تشکر هم نکرد! »

او هرگز به ياد نداشت اين قدر جسور شده باشد، و وقتی که پروازش اعلام شد، نفس راحتی کشيد. چيزهايش را جمع کرد و به طرف درب خروجی ره راه افتاد، و از نگاه کردن به « دزد نمک نشناس » پرهيز کرد.

سوار هواپيما شد و در جايش فرو رفت. بعد ياد کتابش افتاد که تقريباً تمام بود. در حالی که دستش را توی کيفش کرده بود، از تعجب خشکش زد، آنجا پاکت بيسکويتش جلوی چشمش بود!

زير لب گفت : « اگر مال من اينجاست ، پس آن يکی مال او بود که با من سهيم شد. »

برای عذر خواهی خيلی دير بود، با تأثر تشخيص داد که خود پررو بوده، نمک نشناس و دزد!

 

نوشته : دی . تراينيداهانت

 

 

+ نوشته شده توسط عطا در شنبه بیستم بهمن 1386 و ساعت 11:44 بعد از ظهر |
اشرف مخلوقات

تا حالا فکر کردی چرا به ما میگن اشرف مخلوقات؟؟؟؟

به ما انسان هائی که جنگ ها رو اختراع کردیم

ما که هزار جور کارای ناشایست انجام میدیم

ما آدم ها اشرف مخلوقاتیم چون تنها مخلوقاتی هستیم که میتونه خوب بودن رو جلوه بده

فرشته ها اگه خوبن واسه اینکه مجبورن خوب باشن پس خوب بودنشون معنی نداره چون از روی جبره

اما ما آدم ها اگه خوب باشیم واسه اینکه خودمون خواستیم

چه خوب میشد قدر این مقامی که خدا بهمون داده رو میدونستیم

+ نوشته شده توسط علیرضا در جمعه نهم آذر 1386 و ساعت 12:45 بعد از ظهر |

فیروزه تو پست قبلیش مطلب جالبی در باره زندگی نوشته بود

خیلی ها فکر میکنن زندگی یه مسابقست

واسه همین سعی میکنن از بقیه جلو بزنن

همه رو جا میزارن تا برسن به جایزه این مسابقه

اما واقعا جایزه این مسابقه چیه؟

آیا واقعا آفریده شدیم که این جایزه رو تصاحب کنیم ؟؟؟؟

این جایزه ارزش این رو داره که همه کسائی که دوستشون داریم رو بزاریم و بریم دنبالش؟

+ نوشته شده توسط علیرضا در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 و ساعت 7:52 بعد از ظهر |
           

پوسيدگى

 

پوسیدگی

زخمی که در کوچه های تکرار از بی هوایی ادراک و از بی آبی احساس هر روز بیشتر زبانه می کشد و درد را بر اعماق وجود می کشاند

آن گاه از انسان تنها عادت می ماند

آن گاه اندیشه تنها خاطره می داند

آن گاه عشق تنها تفاوت می شناسد

انسان به دیوار ناتوانی پناه می برد و در گوشه کنار های تاریک بی حسی ناله های درد مزمن دیگر نبودن را آغاز می کند

...............

که شاید فردا صدای خنده هایش هیچ همراهی را با خود همراه نداند

.................

که شاید فردا صدای گریه هایش هیچ غمخواری را با خود غمخوار ننامد

نور در تاریکی نگاهش رنگ ببازد و رنگ در تیرگی چهره اش حیات نیابد

و حیات در خاموشی صدایش مرده باشد

...

 دیگر پوسیدگی باشد و قالبی پوسیده

پوسیدگی

درد دیروز و امروز ... ترس امروز و فردا

همچون سایه ای بر سر رهایی ...بر روی شاخه درخت بیابانی

چشم بر آن که شاید روزی انسان را بر بودن ساکن ببیند

اما انسان هرگز ماندن را نمی خواند

انسان آواز خوش همیشه دویدن را دارد

انسان دیگر..................

پوسیدگی هرگز!    

+ نوشته شده توسط موسی در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 و ساعت 11:50 بعد از ظهر |

سلام دوستان

 

معمولا هر یک از ما بارها در مراحلی از زندگی به این سوال اساسی رسیدیم و هرکدوم به نوعی در جستجوی جواب بودیم.

فرض کنید بهتون خبر میدن که فردا باید در مراسم تدفین یکی از اقوام شرکت کنی .در این  حالت اصلا نمیدونی فردی که فوت شده کیه  و با شما چه نسبتی داره.فقط میدونی که نسبت نزدیکه.هیچگونه دسترسی و تماسی هم نمی تونی با کسی داشته باشی.فردا صبح که با نگرانی به مراسم میرسی اولین کسی که می بینی پدر و مادرو به همین ترتیب خواهروبرادر.عمو دایی وخاله همه هستن . جلوتر میری صورت متوفی رو می بینی .خودت هستی.تومراسم خودت شرکت کردی .گیج میشی.فریاد میکشی اما کسی صدای تو رو نمی شنوه.چه اتفاقی افتاده .همه یکی یکی می رسن .دوستان .همکاران.همکلاسی ها.همسایگان...

سخنران از هر گروه یک نفرو انتخاب می کنه  تا در مورد شما  حرف برنه.چه کسی می خواد حرف بزنه ؟چی می خواد در مورد شما بگه؟

اولین نفر پدر شماست.او در مورد شما چی میگه؟ چه رفتاری با او داشتی؟ایا از شما راضی بوده؟مادرتون چی؟مادرتون چی میگه؟همسرتون؟ فرزندتون؟ دوستان؟ اقوام و…

آیا در زندگی کاری کردی که ارزش تعریف  از شما رو داشته باشه؟آیا اگه همه در گوش همدیگه حقایق زندگی شما رو بگن تحمل شنیدنش رو داری؟

زندگی مثل دیکته ست که هی می نویسی و هی پاک می کنی .ولی زمانی می رسه که می گن برگه ها بالا …

الان بهترین زمانی که می تونیم قدری به گذشته فکر کنیم. ببینیم واقعا چی می خواستیم؟چه کارهای نا تمامی داریم؟واقعا می خواستیم چه جوری زندگی کنیم؟و حالا چه هستیم؟

بهتره آدمه واقع یبنی باشیم و بیایم به گذشته ی خودمون فکر کنیم ورفتارمون رو با نزدیکان و دوستان مجددا مرور کنیم.ببینیم در کجا اشتباه کردیم و چرا؟و خوشحال باشیم از اینکه خدا به ما فرصت داده تا  نظر دوستان واقوام رو نسبت به خودمون تغییر بدیم.

 

+ نوشته شده توسط فیروزه در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 و ساعت 11:12 قبل از ظهر |
 

دنبال جوابم ...

جواب برای بزرگترین سوال ها

سوالهائی که هر کس جواب خاص خودش رو براشون داره

  • خدا
  • زندگی
  • مرگ
  • خوبی
  • بدی
  • خوشبختی
  • شانس
  • و ...

شما هم اگه جوابی دارین مشتاق شنیدنیم

 

+ نوشته شده توسط علیرضا در پنجشنبه دهم آبان 1386 و ساعت 9:41 بعد از ظهر |