آهای من تورو می شناسم، باهم از یه هوا تنفس کردیم، هر روز منو می بینی شایدم اسممو می دونی
یا برام اسم گذاشتی!!! چرا وقتی به خاطره تو و خودم هنجرمو پاره می کنم با چشمای بی روح و
خستت فقط نگام می کنی و دستمو نمیگیری!؟ نکنه توهم منتظری تا برام گریه کنی !!
من هنوز زندم، تا زندم داد می زنم، تا زندم اونجوری که می خوام زندگی می کنم، تا زندم به تنهایی تو وخودم تو جمع دوستان بلند بلند می خندم، پس بیا دستمو بگیر، بیا باهم برای تنهایی
دیگران بخندیم تا شاید همه چیز قشنگ بشه.
پ.ن> خوشحال می شم اگه به حرفای دل من تو بلاگ شخصیم سر بزنید.
+ نوشته شده توسط امیرضا در سه شنبه هفتم اسفند 1386 و ساعت
4:44 بعد از ظهر |
